تبليغاتX
شبزادگان دستی از بهشت



















شبزادگان دستی از بهشت

خلاصه ی تمام آب ها بود

سنگینی خیابانی که از مادرم می رسید.

در خانه

سایه های زیادی نشسته بودند

تنهاتر از باد

که در حلقوم هیچ پرنده ای نمی افتاد،

در آیه های تسکین، در آغاز صدا.


من

چکیده ی ابرهای پیرُهنت می شدم

و با ثانیه های مه آلود این مرداب،

که در چشم هایم می سوختند

به غربتی ابدی

تبعید می شدم.


مرا از کلماتم کنار بزنید

تا الهگان سوخته ام

به قضاوت قصه هایتان ننشینند

تا خطوط خسته ی دریا

پیشانی کرجی هاتان را خراش ندهد،

و ساحل

به احتمال مرگ

در کاروانسرایی متروک دچار شود.


قسم به اکتاو اولت،

که تعبیر شانه هایم شده بود،

در رسالت تاریخ.

به تکثیرِ خانه

در ردپای خاموشم بر تنهایی ات.

به من

که انقضای موسیقی

 در تمرکز کلاغ بودم.

قسم به قفس

که از دامنت ریخته است، یک روز

پناهنده ی پرواز می شوم

و با همه آب های جهان

حرف های نگفته ات را

                           حنا می بندم.



نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23:56 توسط حسن جنت مکان امیری| |

- حکومت نظامی چیه آقاجون؟

- حکومت نظامی. حکومت نظامی یعنی... یه روز باید تو خماری بمونی. یعنی... یه روز بشینی تنگ دل خانجون، سرتو بخوره. یعنی... بشینی یه جغله بچه هی سوهان بسابه. هی سوهان بسابه. به جای این سوالا برو ببین این چایی ما چی شد. فاطمه که خدای نکرده کر نشده. برو ببینم. نه، نه بیا ببینم. بیا. این چیزا رو تو از کجا می­دونی؟ حتمن اون فاطمه­ی ورپریده یادت داده، ها؟

- نه آقاجون. فاطمه داشت رادیو گوش می­داد. رادیو می­گفت، امروز حکومت نظامیه. آقاجون! این حکومت نظامی ترسناکه؟

- نه. خانجونت ترسناکتره. من نمی­دونم این رادیو چی میگه که یه دختر میشینه گوش میده. باز اگه گلپا پخش می­کرد همش یه چیزی. ای تف تو روح پدرشون با این مملکتشون. دیروز که ریختن عیشمونو خراب کردن. امروزم که خونه­نشینمون کردن. تو گوش نکنی ها دیگه. تقصیر منه که دلم می­سوزه. هی ضمانت شما دوتا رو جلوی باباتون می­کنم. اگه از اول تو روش وانمیستادم، الان اینجوری نمی­شد. بابات کجاست؟ مگه امروزم رفته بازارچه؟

- آره. می­گفت امروز یه مشتری از خارج میاد، باید بره حتمن.

- این وقت سال؟ اون فقط یه مشتری خارجی داشت که اون ارمنیه بود. الانم با این سرما سگ جرأت نمی­کنه بیاد بیرون. تو کار این باباتون موندم. روز معمولیش به زور میره حجره. اونوقت، کله­ی سحر، تو حکومت نظامی پاشده رفته اونجا. یه دونه­تون نباس به من می­رفتین. تا وقتی جون داشتم و حجره رو می­گردوندم، نمیزاشتم یه دیقه کار مردم لنگ بمونه. سروقت می­اومدم سروقت می­رفتم. همه­ی بازارچه می­دونستن میرزا رو کجا باید پیدا کنن. این بابات نمی­دونم چی کار داره می­کنه. حرف منو که دیگه نمی­گیره. از اون قدیمم حرف خانجونتو بیشتر گوش می­داد. اونم که دیگه پاپیِ اون نمیشه.

- بعد چی میشه آقاجون حکومت نظامی میشه؟ یعنی کی میگه الان یه دفعه حکومت نظامی بشه؟ خب اگه ترسناک نیست پس چرا هیشکی بیرون نمیره؟ رادیو از کجا می فهمه حکومت نظامی شده؟ اون حتمن می­بینتش دیگه. ولی من نمی­ترسم آقاجون. فاطمه می­ترسه. اون رادیو رو بعدش همونجا میزاره، میره تو اتاقش. من بعدش میشینم گوش میدم. اون مَرده هم که صداش میاد، نمی­ترسه. اصلن فک کنم اون خودش حکومت نظامی رو می­بینه. باهاش حرفم می­زنه. آقاجون اون مرده چی جوری رفته تو اون رادیو؟ حتمن با همون حکومت نظامیه باهم رفتن دیگه. نمیشه منم برم؟ من نمی­ترسم. من از حکومت نظامی نمی­ترسم.

نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 5:8 توسط حسن جنت مکان امیری| |

- چرا منو نبردی آقاجون؟ مگه نگفته بودی این دفعه منم می­بری؟ چی شده آقاجون؟ چرا ناراحتی؟

- هیچی آقاجون. برو بزار یه کم استراحت کنم. به مادرت بگو یه استکان چایی بیاره برام.

- بازم نبردی آقاجون؟ واسه اینه که منو نمی­بری همرات. اگه منو برده بودی الان این جوری غصه نمی­خوردی. اشکال نداره هفته­ی بعد میام خودم بلیط می­خرم برات. می­بریم. بعد یه هفته هرشب میریم کبابی. منم هرشب بختیاری می­خورم. آقاجون! غصه نخور دیگه.

- فقط یه شماره اگه این ورتر بود برده بودم. تو چه می­دونی، بچه. چه می­دونی یه شماره یعنی چی. قربون امام رضا برم، اینجام اومد زد تو دهنمون. چی می­شد اگه جای هفت، هشت بود دستم. این فاطمه کجاس؟

- داره درس می­خونه آقاجون. فردا امتحان داره. از صبح رفته تو اتاقش بیرون نیومده.

- خوبه یه نفر تو این خونواده پیدا شده که سرش تو درس و کتابه. خیلی دلم می­خواد زنده باشم ببینم شده یه خانم دکتر حسابی. تو هم باید درس بخونی. باید دکتر شی. یه محله سرشون رو خم کنن جلوت. بعد هر شب میریم کبابی حشمت کبابی. هرشب هم شیشلیک می­خوریم.

- بختیاری آقاجون.

- تا چشمشون درآد. هرشب میریم سینما. آخر هفته هم میریم شمال. آره دیگه. اون موقع حتمن یه بنز زیرپاته. فاطمه رو نمی­بریم. اون حتمن اون موقع رفته سر خونه زندگیش. اصلن دختر که نباید تو این جور برنامه­ها باشه. شاید خواستیم یه لبی هم تر کنیم. باباتم بمونه همین جا با اون سید و نماز، روزه­ش. من و دکتر میریم صفا می­کنیم واسه خودمون.

- اما آقاجون. من نمی­خوام دکتر بشم.

- مامانتو اما می­بریم. یکی باید باشه غذا درست کنه واسمون یا نه. خانجون دستپختش خوب نیست. بمونه همین جا با بچه­ی این فاطمه. این قدر جیغ بزنه که سرشو بخوره. تو شمالم هی همه میان دم ویلا میگن: آقای دکتر، بچه­م تب کرده، دکتر جان! دستم به دامنت، ننه­م حالش بده. یکی خروسشو بیاره. یکی گلیم بیاره. یکی تخم­مرغ. یکی هم شاید عرق بیاره. دستش درست.

- مگه دکترا عرق می­خورن آقاجون؟

- یه وقت خر نشی، زن نبری­ها. اون وقت باید مثل سگ کار کنی. وقتش که شد یه دونه آفتاب مهتاب ندیده­شو میگیرم برات. پیش خودمون باشه، دکتر! یه دختر خوب نشون کردم برات. پنجه­ی آفتاب. اما قبلش باید زندگی کنی. دیگه بلیط هم نمی­خریم.

- آقاجون! حالت خوبه؟

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 0:0 توسط حسن جنت مکان امیری| |

-باز اگه پسر بود یه چیزی. خیلی نگرانم، خیلی. نگفتم بهت هوای کاراشو داشته باش. ببین با کی میره، با کی میاد. گهگاه به بهانه­ی خستگی درکردن یه شربتی چیزی براش ببر، سر از کاراش درآر. باز خوبه هنوز خیلی درگیر نشده. فردا ورش می­داری می­بریش طالقون پیش خاله­ش. یه مدت که نباشه این حال و هوا از سرش می­افته. به احدالناسی  هم نمیگی کجاست. فردا اول وقت هم رحیم میاد می­بردتون. الانم پا میشی هرچی می­خوای جمع می­کنی. فقط زیاد شلوغش نکن. سبک برین بهتره. امن­تره.

-اما این بچه درس داره. چند روز دیگه امتحانشه. از همه چی می­افته.

-لازم نکرده. همین درس خوندنش بیچاره­مون کرده، خانم. همش تقصیر خودمه. اگه اون روز که گریه زاری راه انداخته بود که اسمشو تو اون خراب­شده بنویسم، بهش گوش نداده بودم، امروز اینجوری نمی­شد. خدا خودش به خیر بگذرونه. دخترای مردم همین چار کلاس سوادی که خانم داره رو هم ندارن. این مرجان دختر اوس رجب مگه نیست. یه دستش شیره یه دستش شمشیر. یه سالم از فاطمه­ی ما کوچیکتره. فردا پس فرداس که ونگ بچه­اش محله رو ورداره. نمی­دونم کجا رو اشتباه کردم، این شد خونه زندگیم، این شد کار و بارم.

-این قدر ناشکری نکن مشدی. خدا رو خوش نمیاد. بچه است، شور داره. خودت این جوری بارش آوردیش. میره پی اون چیزی که دلش می­خواد.

-آخه دختر باید ملاحظه داشته باشه. نمیشه که بره پی هرچی که خواست. هر جا که خواست سرک بکشه. بابا این مردم دنبال یه چیز هستن حرف دربیارن پشت سرت. حالا پاشو، وسایلو جمع کن، صبح دستپاچه نشین. این پسره کجاس؟

-تو رختخوابشه. شامشو خورده نخورده رفت زیرزمین.

-می­ترسم اینم راهو گم کنه. اصلن دل به کار نمیده. دو روز پشت هم نشده که وایسه سر کار. اونم یه دردی داره. من که خونه نیستم. تو رو جون جدت هوای اینا رو داشته باش. ببین چی کار می­کنن. این کتابا چیه می­خونن. کجا میرن. با کی میرن.

-تو نگران نباش. اینا رو من بزرگ کردم. خودشون گلیم خودشون رو از آب بیرون می­کشن.

- حالا این جانماز منو بیار. تا ببینیم خدا چی می­خواد.

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 22:55 توسط حسن جنت مکان امیری| |

-من یه تک پا میرم حجره­ی آسدهاشم. هر کی اومد میگی مشدی رفته جایی کار داره. آشنا بود، نسیه هم میدی بهش. فقط اگه صفر اومد یه چایی نباتی چیزی بهش میدی. پاگیرش می­کنی. یه کاری می­کنی پایین بازارچه پیداش نشه. اصلن بگو مشدی باهات کار داره. بمون، الانه که پیداش شه. خب؟  ببینم چی کار می­کنی.

-مگه فاطمه باهاتون کار نداشت؟ قرار بود یه چیزی براش ببرین. گفت تا قبل اذون می­خواد. می­گفت خیلی واجبه.

-قرار نیست که برم سفر قندهار. حالا یه کم دیرتر که قرآنِ خدا غلط نمیشه. سید کار واجب داره. تو فقط گوش کن ببین چی بهت میگم. صفر اومد، نمیزاری بیاد پایین بازارچه ها. بفهمم اومده اون طرفا، امشب با شغالا می­خوابی. خرفهم شدی؟

-بله مشدی. اما مشدی...

-اما چی؟ بزغاله

-خانم خودش صبح اومده بود می­گفت که حتمن به مشدی بگو، اون کار فاطمه رو برسه قبل اذون.

-پس یه کاری کن. من که رفتم کرکره رو می­کشی پایین، جلی می­پری سفارش فاطمه رو انجام میدی، می رسونی دم خونه، جلی هم برمی­گردی.

-پس صفر رو چیکارش کنم؟

-صفر نباس پایین بازارچه پیداش شه.

- اما مشدی؟

-اما نداره. نمی­خوای که سگ­لرزه بزنی پیش شغالا امشب؟

-نه مشدی.

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 22:17 توسط حسن جنت مکان امیری| |

الان چند سالی از اون روزا می­گذره. به روم نمیارم که میگن این دکون دیگه مثل قدیما نمیشه. خب نشه. به درک. میگن آویشنا دیگه بوشون تو بازارچه نمی­پیچه. راستشو بگم اینا رو اوس رجب آهنگر میگه. منم واسه اینکه کم نیارم، میگم صدای پتکای تو فیلَم از پا در میاره، چه برسه به این زبون بسته­ها. بعد میشینه کنارم و میگه یه بارم شده بیا سفره­ی دلتو واکن. من که این همه ساله همچراغیتم. می­پوسی اینجور. منم میگم بزار یه گل گاوزبون دم کنم، میشینیم سیر... بعد یه مشتری میاد و خیالم راحت میشه که نکنه مجبور شم حرفی ازت بزنم و این چشما که قول سرش نمیشه و نمی­دونه واسه مرد بعضی چیزا خیلی مهمه. اما کیه که ندونه. خیلی سخته. کاسبا خیال می­کنن نمی­دونم قرار گذاشتن با هم که نوبتی بیان یه بابونه­ای، استوخودوسی­، عرق بیدمشکی چیزی بخرن که یه وقت اوضام از این بدتر نشه. با یکی دوتاشون حرفم شده این چند وقت. بنده خداها هم حرفی نمی­زنن و میرن. از اونا بدتر این صفرعلی­ پاسبونه. یه دو دیقه از جلو دکون کنار نمیره. دو روز پیش ته بازارچه یکی از خرازیِ حاج باقر یه قواره متقال بلند کرده بود، اصلن به روی خودشم نمیآورد. اینجوری پیش بره، کلونِ این دکونو میندازم و میرم ور دل خانجون میشینم و با گربه­ها حرف می­زنم. چه می­دونم، شایدم بفروشم این خراب شده رو و دست خانجونو بگیرم و بریم مجاور شیم.

نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 22:13 توسط حسن جنت مکان امیری| |

واسه برگردوندنش یه جعبه مداد رنگی و یه دفتر کافیه. می­شه بریم سراغ پاسبون و بگیم امروز کوچه حالش خوش نیست. اون چماقتو از کادر بریز بیرون و دوازده بار سرب رو دور میدون بچرخون تا این قلیون دوباره نفس بکشه و خانجون بتونه دوباره چارقدشو سرش کنه و کسی رو قسم نده که تو رو دیده یا نه. نه فاطمه، سراغشون نرفتیم، که آقاجون خوش نداره گریه­هاتو ببینه. برش می­گردونیم یه روز و گربه­ها پای کلاغا رو از این نفسای تنگ می­برن و ما تا دم در واسش دست تکون میدیم. میگیم یه امروز پاسبونا محله رو ببندن که نقاشی یه بارم شده از رو دیوار خلاص شه و تو تموم عکسا ببینیم که طاق نصرت بستن. برش می­گردونیم فاطمه، برش می­گردونیم و میدیم یه نظمیه­چیِ منصف نقاشی­هامونو نیگا کنه و نمره بده. الانه که درشکه سر برسه. باید یه کم آسمون رو سیاه سفید بکشیم که سنگین نباشه واسه آقاجون. بتونه منو رو دوشش بگیره و قبل همه بگم بارون کِی اینجا می­رسه. می­بینی فاطمه! هنوز بوی نعنا تو حیاط می­پیچه وقتی دفتر چهل برگ خالیت تو نگاه قفسه­ها باد می­کنه. باد می­کنه و نمی­ترکه بغضامون که قرار نبود جدا جدا راهشونو برن و جدا جدا پای پاسبونا فلک شن.

نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 21:44 توسط حسن جنت مکان امیری| |

Design By : Night Melody