سنگینی خیابانی که از مادرم می رسید. در خانه سایه های زیادی نشسته بودند تنهاتر از باد که در حلقوم هیچ پرنده ای نمی افتاد، در آیه های تسکین، در آغاز صدا. من چکیده ی ابرهای پیرُهنت می شدم و با ثانیه های مه آلود این مرداب، که در چشم هایم می سوختند به غربتی ابدی تبعید می شدم. مرا از کلماتم کنار بزنید تا الهگان سوخته ام به قضاوت قصه هایتان ننشینند تا خطوط خسته ی دریا پیشانی کرجی هاتان را خراش ندهد، و ساحل به احتمال مرگ در کاروانسرایی متروک دچار شود. قسم به اکتاو اولت، که تعبیر شانه هایم شده بود، در رسالت تاریخ. به تکثیرِ خانه در ردپای خاموشم بر تنهایی ات. به من که انقضای موسیقی در تمرکز کلاغ بودم. قسم به قفس که از دامنت ریخته است، یک روز پناهنده ی پرواز می شوم و با همه آب های جهان حرف های نگفته ات را حنا می بندم. - حکومت نظامی چیه آقاجون؟ - حکومت نظامی. حکومت نظامی یعنی... یه روز باید تو خماری بمونی. یعنی... یه روز بشینی تنگ دل خانجون، سرتو بخوره. یعنی... بشینی یه جغله بچه هی سوهان بسابه. هی سوهان بسابه. به جای این سوالا برو ببین این چایی ما چی شد. فاطمه که خدای نکرده کر نشده. برو ببینم. نه، نه بیا ببینم. بیا. این چیزا رو تو از کجا میدونی؟ حتمن اون فاطمهی ورپریده یادت داده، ها؟ - نه آقاجون. فاطمه داشت رادیو گوش میداد. رادیو میگفت، امروز حکومت نظامیه. آقاجون! این حکومت نظامی ترسناکه؟ - نه. خانجونت ترسناکتره. من نمیدونم این رادیو چی میگه که یه دختر میشینه گوش میده. باز اگه گلپا پخش میکرد همش یه چیزی. ای تف تو روح پدرشون با این مملکتشون. دیروز که ریختن عیشمونو خراب کردن. امروزم که خونهنشینمون کردن. تو گوش نکنی ها دیگه. تقصیر منه که دلم میسوزه. هی ضمانت شما دوتا رو جلوی باباتون میکنم. اگه از اول تو روش وانمیستادم، الان اینجوری نمیشد. بابات کجاست؟ مگه امروزم رفته بازارچه؟ - آره. میگفت امروز یه مشتری از خارج میاد، باید بره حتمن. - این وقت سال؟ اون فقط یه مشتری خارجی داشت که اون ارمنیه بود. الانم با این سرما سگ جرأت نمیکنه بیاد بیرون. تو کار این باباتون موندم. روز معمولیش به زور میره حجره. اونوقت، کلهی سحر، تو حکومت نظامی پاشده رفته اونجا. یه دونهتون نباس به من میرفتین. تا وقتی جون داشتم و حجره رو میگردوندم، نمیزاشتم یه دیقه کار مردم لنگ بمونه. سروقت میاومدم سروقت میرفتم. همهی بازارچه میدونستن میرزا رو کجا باید پیدا کنن. این بابات نمیدونم چی کار داره میکنه. حرف منو که دیگه نمیگیره. از اون قدیمم حرف خانجونتو بیشتر گوش میداد. اونم که دیگه پاپیِ اون نمیشه. - بعد چی میشه آقاجون حکومت نظامی میشه؟ یعنی کی میگه الان یه دفعه حکومت نظامی بشه؟ خب اگه ترسناک نیست پس چرا هیشکی بیرون نمیره؟ رادیو از کجا می فهمه حکومت نظامی شده؟ اون حتمن میبینتش دیگه. ولی من نمیترسم آقاجون. فاطمه میترسه. اون رادیو رو بعدش همونجا میزاره، میره تو اتاقش. من بعدش میشینم گوش میدم. اون مَرده هم که صداش میاد، نمیترسه. اصلن فک کنم اون خودش حکومت نظامی رو میبینه. باهاش حرفم میزنه. آقاجون اون مرده چی جوری رفته تو اون رادیو؟ حتمن با همون حکومت نظامیه باهم رفتن دیگه. نمیشه منم برم؟ من نمیترسم. من از حکومت نظامی نمیترسم. - چرا منو نبردی آقاجون؟ مگه نگفته بودی این دفعه منم میبری؟ چی شده آقاجون؟ چرا ناراحتی؟ - هیچی آقاجون. برو بزار یه کم استراحت کنم. به مادرت بگو یه استکان چایی بیاره برام. - بازم نبردی آقاجون؟ واسه اینه که منو نمیبری همرات. اگه منو برده بودی الان این جوری غصه نمیخوردی. اشکال نداره هفتهی بعد میام خودم بلیط میخرم برات. میبریم. بعد یه هفته هرشب میریم کبابی. منم هرشب بختیاری میخورم. آقاجون! غصه نخور دیگه. - فقط یه شماره اگه این ورتر بود برده بودم. تو چه میدونی، بچه. چه میدونی یه شماره یعنی چی. قربون امام رضا برم، اینجام اومد زد تو دهنمون. چی میشد اگه جای هفت، هشت بود دستم. این فاطمه کجاس؟ - داره درس میخونه آقاجون. فردا امتحان داره. از صبح رفته تو اتاقش بیرون نیومده. - خوبه یه نفر تو این خونواده پیدا شده که سرش تو درس و کتابه. خیلی دلم میخواد زنده باشم ببینم شده یه خانم دکتر حسابی. تو هم باید درس بخونی. باید دکتر شی. یه محله سرشون رو خم کنن جلوت. بعد هر شب میریم کبابی حشمت کبابی. هرشب هم شیشلیک میخوریم. - بختیاری آقاجون. - تا چشمشون درآد. هرشب میریم سینما. آخر هفته هم میریم شمال. آره دیگه. اون موقع حتمن یه بنز زیرپاته. فاطمه رو نمیبریم. اون حتمن اون موقع رفته سر خونه زندگیش. اصلن دختر که نباید تو این جور برنامهها باشه. شاید خواستیم یه لبی هم تر کنیم. باباتم بمونه همین جا با اون سید و نماز، روزهش. من و دکتر میریم صفا میکنیم واسه خودمون. - اما آقاجون. من نمیخوام دکتر بشم. - مامانتو اما میبریم. یکی باید باشه غذا درست کنه واسمون یا نه. خانجون دستپختش خوب نیست. بمونه همین جا با بچهی این فاطمه. این قدر جیغ بزنه که سرشو بخوره. تو شمالم هی همه میان دم ویلا میگن: آقای دکتر، بچهم تب کرده، دکتر جان! دستم به دامنت، ننهم حالش بده. یکی خروسشو بیاره. یکی گلیم بیاره. یکی تخممرغ. یکی هم شاید عرق بیاره. دستش درست. - مگه دکترا عرق میخورن آقاجون؟ - یه وقت خر نشی، زن نبریها. اون وقت باید مثل سگ کار کنی. وقتش که شد یه دونه آفتاب مهتاب ندیدهشو میگیرم برات. پیش خودمون باشه، دکتر! یه دختر خوب نشون کردم برات. پنجهی آفتاب. اما قبلش باید زندگی کنی. دیگه بلیط هم نمیخریم. - آقاجون! حالت خوبه؟ -باز اگه پسر بود یه چیزی. خیلی نگرانم، خیلی. نگفتم بهت هوای کاراشو داشته باش. ببین با کی میره، با کی میاد. گهگاه به بهانهی خستگی درکردن یه شربتی چیزی براش ببر، سر از کاراش درآر. باز خوبه هنوز خیلی درگیر نشده. فردا ورش میداری میبریش طالقون پیش خالهش. یه مدت که نباشه این حال و هوا از سرش میافته. به احدالناسی هم نمیگی کجاست. فردا اول وقت هم رحیم میاد میبردتون. الانم پا میشی هرچی میخوای جمع میکنی. فقط زیاد شلوغش نکن. سبک برین بهتره. امنتره. -اما این بچه درس داره. چند روز دیگه امتحانشه. از همه چی میافته. -لازم نکرده. همین درس خوندنش بیچارهمون کرده، خانم. همش تقصیر خودمه. اگه اون روز که گریه زاری راه انداخته بود که اسمشو تو اون خرابشده بنویسم، بهش گوش نداده بودم، امروز اینجوری نمیشد. خدا خودش به خیر بگذرونه. دخترای مردم همین چار کلاس سوادی که خانم داره رو هم ندارن. این مرجان دختر اوس رجب مگه نیست. یه دستش شیره یه دستش شمشیر. یه سالم از فاطمهی ما کوچیکتره. فردا پس فرداس که ونگ بچهاش محله رو ورداره. نمیدونم کجا رو اشتباه کردم، این شد خونه زندگیم، این شد کار و بارم. -این قدر ناشکری نکن مشدی. خدا رو خوش نمیاد. بچه است، شور داره. خودت این جوری بارش آوردیش. میره پی اون چیزی که دلش میخواد. -آخه دختر باید ملاحظه داشته باشه. نمیشه که بره پی هرچی که خواست. هر جا که خواست سرک بکشه. بابا این مردم دنبال یه چیز هستن حرف دربیارن پشت سرت. حالا پاشو، وسایلو جمع کن، صبح دستپاچه نشین. این پسره کجاس؟ -تو رختخوابشه. شامشو خورده نخورده رفت زیرزمین. -میترسم اینم راهو گم کنه. اصلن دل به کار نمیده. دو روز پشت هم نشده که وایسه سر کار. اونم یه دردی داره. من که خونه نیستم. تو رو جون جدت هوای اینا رو داشته باش. ببین چی کار میکنن. این کتابا چیه میخونن. کجا میرن. با کی میرن. -تو نگران نباش. اینا رو من بزرگ کردم. خودشون گلیم خودشون رو از آب بیرون میکشن. - حالا این جانماز منو بیار. تا ببینیم خدا چی میخواد. -من یه تک پا میرم حجرهی آسدهاشم. هر کی اومد میگی مشدی رفته جایی کار داره. آشنا بود، نسیه هم میدی بهش. فقط اگه صفر اومد یه چایی نباتی چیزی بهش میدی. پاگیرش میکنی. یه کاری میکنی پایین بازارچه پیداش نشه. اصلن بگو مشدی باهات کار داره. بمون، الانه که پیداش شه. خب؟ ببینم چی کار میکنی. -مگه فاطمه باهاتون کار نداشت؟ قرار بود یه چیزی براش ببرین. گفت تا قبل اذون میخواد. میگفت خیلی واجبه. -قرار نیست که برم سفر قندهار. حالا یه کم دیرتر که قرآنِ خدا غلط نمیشه. سید کار واجب داره. تو فقط گوش کن ببین چی بهت میگم. صفر اومد، نمیزاری بیاد پایین بازارچه ها. بفهمم اومده اون طرفا، امشب با شغالا میخوابی. خرفهم شدی؟ -بله مشدی. اما مشدی... -اما چی؟ بزغاله -خانم خودش صبح اومده بود میگفت که حتمن به مشدی بگو، اون کار فاطمه رو برسه قبل اذون. -پس یه کاری کن. من که رفتم کرکره رو میکشی پایین، جلی میپری سفارش فاطمه رو انجام میدی، می رسونی دم خونه، جلی هم برمیگردی. -پس صفر رو چیکارش کنم؟ -صفر نباس پایین بازارچه پیداش شه. - اما مشدی؟ -اما نداره. نمیخوای که سگلرزه بزنی پیش شغالا امشب؟ -نه مشدی. الان چند سالی از اون روزا میگذره. به روم نمیارم که میگن این دکون دیگه مثل قدیما نمیشه. خب نشه. به درک. میگن آویشنا دیگه بوشون تو بازارچه نمیپیچه. راستشو بگم اینا رو اوس رجب آهنگر میگه. منم واسه اینکه کم نیارم، میگم صدای پتکای تو فیلَم از پا در میاره، چه برسه به این زبون بستهها. بعد میشینه کنارم و میگه یه بارم شده بیا سفرهی دلتو واکن. من که این همه ساله همچراغیتم. میپوسی اینجور. منم میگم بزار یه گل گاوزبون دم کنم، میشینیم سیر... بعد یه مشتری میاد و خیالم راحت میشه که نکنه مجبور شم حرفی ازت بزنم و این چشما که قول سرش نمیشه و نمیدونه واسه مرد بعضی چیزا خیلی مهمه. اما کیه که ندونه. خیلی سخته. کاسبا خیال میکنن نمیدونم قرار گذاشتن با هم که نوبتی بیان یه بابونهای، استوخودوسی، عرق بیدمشکی چیزی بخرن که یه وقت اوضام از این بدتر نشه. با یکی دوتاشون حرفم شده این چند وقت. بنده خداها هم حرفی نمیزنن و میرن. از اونا بدتر این صفرعلی پاسبونه. یه دو دیقه از جلو دکون کنار نمیره. دو روز پیش ته بازارچه یکی از خرازیِ حاج باقر یه قواره متقال بلند کرده بود، اصلن به روی خودشم نمیآورد. اینجوری پیش بره، کلونِ این دکونو میندازم و میرم ور دل خانجون میشینم و با گربهها حرف میزنم. چه میدونم، شایدم بفروشم این خراب شده رو و دست خانجونو بگیرم و بریم مجاور شیم. واسه برگردوندنش یه جعبه مداد رنگی و یه دفتر کافیه. میشه بریم سراغ پاسبون و بگیم امروز کوچه حالش خوش نیست. اون چماقتو از کادر بریز بیرون و دوازده بار سرب رو دور میدون بچرخون تا این قلیون دوباره نفس بکشه و خانجون بتونه دوباره چارقدشو سرش کنه و کسی رو قسم نده که تو رو دیده یا نه. نه فاطمه، سراغشون نرفتیم، که آقاجون خوش نداره گریههاتو ببینه. برش میگردونیم یه روز و گربهها پای کلاغا رو از این نفسای تنگ میبرن و ما تا دم در واسش دست تکون میدیم. میگیم یه امروز پاسبونا محله رو ببندن که نقاشی یه بارم شده از رو دیوار خلاص شه و تو تموم عکسا ببینیم که طاق نصرت بستن. برش میگردونیم فاطمه، برش میگردونیم و میدیم یه نظمیهچیِ منصف نقاشیهامونو نیگا کنه و نمره بده. الانه که درشکه سر برسه. باید یه کم آسمون رو سیاه سفید بکشیم که سنگین نباشه واسه آقاجون. بتونه منو رو دوشش بگیره و قبل همه بگم بارون کِی اینجا میرسه. میبینی فاطمه! هنوز بوی نعنا تو حیاط میپیچه وقتی دفتر چهل برگ خالیت تو نگاه قفسهها باد میکنه. باد میکنه و نمیترکه بغضامون که قرار نبود جدا جدا راهشونو برن و جدا جدا پای پاسبونا فلک شن.
| Design By : Night Melody |


